مرا ميبيني وهردم زيادت ميكني درد م ترا ميبينم وميلم زيادت ميشود هر دم
به سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سرداري به درمانم نمي كوشي نمي داني مگر دردم
شبي دل را به تاريكي ززلفت بازمی جستم رخت مي ديدم و جامي هلاهل باز ميخوردم
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب راو جان و دل فدا كردم
.::NEGAR::.




